تبليغاتX
خط خطی های آرش بی کمان
داستان، شعر، نمایشنامه،درددل به هر حال هر چیزی که از ذهن طراوش بشه

آدم ها مثل جنس خرید و فروشت می کنند

مانند مالی که به جای دور انداختن

آن را با دیگری معامله می کنند

انسانیت معنای پستی دارد در این روزگار

و هر بار یادم می اندازد که "روزگار غریبیست نازنین"ء

آخرین برگ از دفتر شعرم را خواهم سوزاند

تا کسی نخواند هیچ

آنچه از رنجش دوستان قدیم کشیدیم و کشانده شدیم

در آخرین روزهای غربت به دستمالی می مانم

دستمالی مچاله شده از دست کسانی که کس نیستند

عار ندارم از گفتن "حیف"ء

از عمری که رفت

در کف بی دست رفیقان تباه

با نگاهی خسته و لبی بشگفته ز هم می خوانم

که پی تجربه هایی همه تلخ

نفس آدمیان گرم شود

یادمان باشد که کسی جز خودمان ارزشی هیچ نمی دارد و بس

 

از دل نوشته های آرش بی کمان

یادمان باشد زندگی زیبا هست اما تنها برای خودمان

۱۸/۳/۱۳۹۰ کوالالامپور

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 


قلم را بر می دارم

اشک جوهر روی خاک کاغذ غوغا می کند

صدای تیز رقصیدن قلم دلم را گرم می کند

گرم می کند به بودنت

که هستی تا باز برای تو بنویسم

عاشقانه ترین کلمات را برایت ردیف کرده بودم

اما نمی دانستم که جوابی نیست برای آن همه خوبی که داشتی و خواهی داشت باز

کلام غریبیست باور بودن در کنارت

کنار دستانی که با آن فاصله دارم

مرا ببخش بانو؛

مرا ببخش برای تمام روزها و ثانیه هایی که نبودم و نمی خواهم بود باز

ببخش برای تمام سطر های پوچی که پاکیت نیافریدم هیچ

طبع شعر کودکانه ام در پس گرمایت سوخت

آتش گرفت آه

آتش گرفت لمس ادراک شعرم، سوخت

هر روز با خود در این سوالم

در آتش آن نگاه افسونت، تا به کی روی زمین خواهم بود

تا به کی؟

تا به کجا؟


تقدیم به گندمک بانو

کسی که همیشه برای او خواهم نوشت باز


۱۶/۳/۱۳۹۰ کوالالامپور

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 

در افق

در دور دست که بنگری

درختی خواهی دید

بی برگ

در خزان

خزان دستانت

خزان چشمانت

در فرسایش بی حد آرزو

در ناب نگاه گرم تو

برگ هایش تا بی کران می رقصند و

من فکر می کنم که چرا نمی بینم هیچ

پیش تر با خود اندیشیده بودم و نیافتم هیچ

در گوش تو خواندم که من ندیدم و تو نگاه نکن

نگاه نکن که نخواهی یافت هیچ

این همان فلسفه ی فصل هاست بانو

این همان طلا گونه ی عطرت

این همان بی شرمی نگاه توست

در همان عادت بوسه ی شبانه

من درختم بانو

من همان درخت لخت گوشه ی خیابان

من همان بی نهایت اشک کوهستان

من درخت حاجتت، من درختم گندمک بانوی من

ای بهشت آرزو با من بیا

تا آخرین روز زمان

تا آولین روز بهار

 

کوالالامپور ۲۹/۱۲/۱۳۸۹

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 

نغمه ایی نیست تا برای تو بخوانم، بانو

 

در دورترین آوای این دشت وسیع

 

حنچر بی رنگ و نا کوک دلم گم شده است

 

من، از دورترین فصل زمین شعر بی وزن جدایی تو را ساخته ام

 

و در آن ساعت شک نفس آییته را بوسیدم

 

گندمک بانوی من، در سکوت راز آلود صدایت نت به نت با من بیا

 

نت به نت تا بی کران، تا ته معنای فالش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 4:30 قبل از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 


شب فضای خانه ی ما را گرفت

 

در همان بیقوله ی ماتم زده

 

من به دنبال نگاه شیدای تو می گشتم

 

نگاهت گفتنی ها داشت با من

 

چرا خاموشی بانو؟؟ چرا هیچ نمی گویی با این خسته ی چند

 

من که پرواز مرغان هوای عشق را در قفس خانه ی تو آوردم

 

گندمک بانو چرا موج دریای خروشان در طنین آن کلامت نیست؟

 

من همانم بانو

 

من همانم که از آن کوه بلند، نور چشمان تو را یافته ام

 

من همانم که در آن دشت وسیع فاخته ی عشق تو را پر دادم

 

من همانم بانو

 

 

کوالالامپور۲۴/۹/۱۳۸۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آذر1389ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 

کودکی در درونم می خندد

 

چه شیرین است لبخندش در نهان خانه ی دل

 

من نمی دانم که اگر بود یا نبود

 

زنده بودم یا نه

 

بودنم با اوست، مرگم با او

 

هر شب با عشق می خوابانمش

 

دست های کوچکش را می فشارم

 

با شادی می خندد، نگاهم می کند

 

در نگاهش پرسشی هست

 

که هرگز با من از آن نمی گوید

 

چشمانش برقی می زند از شوق

 

خوب می دانم می خواهد چیزی بگوید با من

 

اما باز صدایی نیست هیچ

 

از او می پرسم: بابایی چیزی می خواهی؟

 

باز همان نگاه همیشگی، اما هیچ،هیچ سخن نمی گوید

 

باز می پرسم: بابایی حرفی بزن چه می خواهی با آن نگاه جان سوزت؟

 

انگشت نازکش بر آسمان می رود

 

با آرامشی بی وصف

 

لب از قفل باز می کند و می گوید :

 

بابایی از اینجا تا خدا چقدر راه داریم؟

 

دلم چون تو برای مادر تنگ استء

 

نگاهش می سوزاند تنم را

 

چیزی در دلش فریاد می کشد

 

و خوب می دانم او نیز چون من آرامی ندارد

 

کوالالامپور    ۳۰/۸/۱۳۸۹
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 آبان1389ساعت 5:12 قبل از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 

من، قد کشیده با نخل

 

من، پا گرفته در دریا

 

من، آشنا با بوی کوه

 

من، از تبار عطر زیتون و گلاب

 

من، کودکی هستم در آسمان

 

پدری هستم بر روی زمین

 

مادری اما، جاری در زمان

 

من، بی مهابا می دوم در کوچه ها

 

کوچه های امن و پر نقش و نگار زندگی

 

با تو در راهم خدا، با تو از محشر نمی ترسم دگر

 

گندمک بانو بیا، گندمک بانو کنارت آسمان آبی تر است

 

باغ ها پر میوه اند، زندگی زیبا تر است

 

گندمک بانو  کنارت مرگ شیرین می شود

 

غصه شادی می کند

 

فکر فواره ی واژه

 

واژه در چنگال شعر

 

شعر از لبها گریزان می شود

 

گندمک بانو بیا تا بشود


کوالالامپور   ۲۸/۸/۱۳۸۹  
+ نوشته شده در  جمعه 28 آبان1389ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 

پرندگان بر ابرها دست  می کشند

 

آبی آسمان را چنگ می زنند

 

سکوت پر رنگ خورشید را مجروح و زخمی می کنند

 

خزندگان خاک را نوازش می کنند

 

در شکاف صخره ها لم می دهند

 

بر زمین جان می دهند

 

آبزیان در آب شاعر می شوند

 

عشق بازی می کنند

 

در هر تپش از این کران بی کران

 

بوسه ای بر موج نوپا می زنند

 

من ولی

 

من ولی، نیستم هیچ کدام از خفتگان در بستر آرام یار

 

من بدون دست تو، من بدون سرزمین بوسه ات

 

من بدون شب نشینی های غمگین نگاه خیره ات

 

من بدون آن چراغ پرفروغ و زرد و رخشان دلت

 

بی همه در انتظارم

 

انتظار سایه هایت

 

سایه ها از هر طرف

 

از هر طرف عطر تو می آید به گوش

 

نور تو می آید به جان

 

از هر طرف

 

بر هر طرف

 

 

۲۱/۸/۱۳۸۹   کوالالامپور   

+ نوشته شده در  شنبه 22 آبان1389ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 

تا به حال دهانت گس شده؟؟

 

تا به حال گس شده ای از سیگار؟؟

 

من روزگارم گس شده

 

من گس شدم از خلوت شبهای دلم

 

بی ستاره، بی صدای برره هایت در گذار

 

ماه هم در آسمانم کوچک است

 

کوچک و دلگیر از مردان دشت

 

که در این برزخ شعر، جمله را فانوس صحرا می کنند

 

شب من بی روزن است

 

من نمی دانم چرا، دختران از آیینه دل می برند

 

آیینه وا می رود، قاب آتش می زند بر جان خود

 

دختری با شعر عاشق می شود

 

دختری با عطر گل

 

دختری با اشک فارغ می شود

 

دختری با بوی دود

 

دختری اما در دشت امید

 

سایه های خسته را پس می زند

 

نور پیدا می کند، دره آتش می زند.

 

 

تقدیم به گندمک بانوی مزرعه ی دلم

 

کوالالامپور ۷/۸/۱۳۸۹

+ نوشته شده در  شنبه 8 آبان1389ساعت 3:18 قبل از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 

ندانستم چرا؟؟



شبی آرام و زیبا

شبی از شبهای خردادماه

آسمان صاف بدون پاره های ابر سرگردان

جیرجیرک میخواند مست

لابه لای گیسوان بید مجنون

به یاد آوردم غروب طلائی گندم زار گیسوانت

گندمک بانو

شد وجودم نسیم تا محو گردد در خم گیسویت

افسوس
.
.
.
.
............

چارقد سپید بر من سبقت گرفت

بر سر کشیدی و مست و خرامان

همچو آهو از برم گذشتی


گندمک بانو


ندانستم چرا؟؟


.. ....ندانستم


نوشته ی دوست عزیزم مائده

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 


آی گندمک بانو

 

مرا می شناسی؟؟

 

من همان یار قدیمم

 

هیچ ندارم بیش از این

 

بیش از دلی که بر کف نهاده ام

 

می سوزد دستم از آتش دل

 

شعله می افروزد هر دم

 

گیسوانت کبریت بود

 

بر باروت دلم

 

چه می خواهی از من گندمک بانو؟؟

 

چه می خواهی بیش از این آتش که در سینه دارم

 

من ندارم هیچ

 

جز گلی در دست

 

جز سری سر مست از عطر لبت

 

چه می خواهی از من؟؟

 

جز خیال خامی در سر

 

خیال دیدارت در پس تاریک رویا

 

من همینم بانو

 

من فقط دیوانه ام در نام تو

 

نامی که رنگ دوستیست

 

دودستت دارم گندمک بانو

 

به شمارگان روز

 

و به شمارگان شب

 

 

کوالالامپور ۲۹/۷/۱۳۸۹

+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 


چراغی بردار

 

پا به پایم بیا تا شب

 

شبم روشن کن با چشمت

 

می بینم چشمت را در خواب

 

روشن می کند خواب را

 

پاره می کنم پوست شب

 

بیدار می شوم از خواب

 

ماه می درخشد در چلوار شب

 

بیزار می شوم از بیداری

 

این چراغ آسمان

 

چاره ی این درد نیست

 


 بیش از این

 

خواستار خوابم امشب باز

 

اما

 

می ترسم باز

 

ترس دارد ندیدن چشمانت در خواب

 

می مانم با ماه

 

که شرریست از چشمت

 

می مانم و انتظار چشمانت

 

گندمک بانو

 

چشمانت را ببند

 

 

کوالالامپور   ۲۳/۷/۱۳۸۹

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مهر1389ساعت 2:38 قبل از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 


دل تنگی را چه کنیم

 

دل تنگی گاهی

 

دیوار قلب را می کوبد

 

راهی می شود درون

 

آه می شود در گلو

 

صدا می شود در سینه

 

دود می شود در هوا

 

دل تنگی را چه کنیم

 

دل تنگی گاهی

 

آتش می شود در کبریت

 

نور می شود در سیگار

 

پک می شود در دهان

 

دود می شود در هوا

 

دل تنگی را چه کنیم

 

دل تنگی گاهی

 

درد می شود در سر

 

اشک می شود در چشم

 

شور می شود بر گونه

 

گِل می شود بر خاک

 

دود می شود در هوا

 

دل تنگی چیزی نیست جز دود

 

دود خیابان ولیعصر

 

دود ماشینی که می رود تا تو

 

تویی که خود دل تنگی

 

دل تنگی دودیست به نام تو

 

به نام گندمک بانو

 

دلتنگم گندمک بانو

 

دلتنگ

 

 

کوالالامپور  ۲۱/۷/۱۳۸۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مهر1389ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 

مادر، چشم به در مدوز

 

دیگر نمی آیم

 

بند پوتین هایم را آنقدر سفت کرده ام

 

که دستانم نای کندن ندارد

 

مادر، اشک مریز

 

من می روم، دور می شوم

 

اما هستم، پشت در، کنار تو

 

نزدیکم

 

مادر، آه مکش

 

سوز دارد شب جنوب

 

آهت می ماند بر جان

 

دلم می لرزد از این همه آه

 

راه برگشتی نیست

 

مادر، سد مشو

 

بگذار بگشایم در

 

فانوسخه بسته ام برای مرگ

 

مرگی که خود زندگیست

 

مادر، التماس مکن

 

نمی مانم با این همه درد

 

نمی تابم با این همه ننگ

 

می روم آنجا که وعده دوستیست

 

می روم

 

ره می زنم بر بال عشق

 

مادر

 

بخند

 

مادر، بخند

 

من می روم

 

 

 

کوالالامپور      ۲۰/۷/۱۳۸۹   


از کلیپ گمشده‌های بی‌ نشون دیدن کنید


+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مهر1389ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 

به غروب نگاه کن

 

که چه عاشقانه می خواند

 

شعر عشق

 

تابش شیرین آفتاب

 

در وداع با ابر

 

خورشید مسافر است

 

ابر ماندگار

 

ابر می ماند بی نور

 

خیس می شود در شب

 

می بارد هر دم

 

آفتاب که می زند جان می دهد به ابر

 

سفید و زیبا

 

من ابرم نازنین

 

من غریبم با ماه

 

آفتاب من بیا

 

بیا ها کن شیشه ی شب را

 

بیاگندمک بانو

 

بیا

 

 

کوالالامپور   ۱۷/۷/۱۳۸۹



+ نوشته شده در  شنبه 17 مهر1389ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 

کبریت را کشیدم

 

آتش زدم ثانیه را

 

سیگار را روشن کردم

 

هر نگاهی که می کردم به سیگار

 

دود نقش تو می زد

 

نقشت از هوا ربودم

 

ربودم و بردم با خود

 

بردم که هر دم کنارت باشم

 

اما نمی دانستم که چه بیهودست

 

آتش زدن بر سیگار وقتی کسی نیست

 

نمی دانستم که چه بیهودست

 

خیال لمس دستانت در آن کافه ی همیشگی

 

در آن گوشه ی دنج که دیگر خالیست

 

کبریت را آتش زدم زیر خنده ام

 

تا هرگز نخندم، شاید زمین آرام گیرد


از نبود خنده ام

 

 

کوالالامپور ۱۶/۷/۱۳۸۹




+ نوشته شده در  شنبه 17 مهر1389ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 


کنار دستان پاکت

 

چشمانم خواهش گریه اند

 

می خواهم که ببارد هر چه ابر در چشم دارم

 

دوست دارم برق نگاهت رعد شود در چشمم

 

تا ببارد قطره قطره باران از هر چه ابر دارم پشت پلک

 

خیس می شوم از خواهش بوسه

 

تصویرت مات می شود هر دم

 

در اشک هایم رنگ موهایت به سیاهی میزند

 

سراسیمه اشک هایم را می گیرم از چشم

 

تا باز خورشید بتابد بر گندم زار گیسویت

 

و روشن کند اتاق را

 

دوستت دارم گندمک بانو

 

 

۱۶/۷/۱۳۸۹ کوالالامپور

+ نوشته شده در  جمعه 16 مهر1389ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 


چشمانم تو را می پایند

 

بی آنکه بدانی

 

نمی دانی چقدر به تو نزدیکم امروز

 

نزدیکتر از مرگی که خود

 

نزدیک تر از رگ بود

 

هر دمی که از هوا فرو می دهی

 

ذره ای از من در بازدمت داری

 

من با توام

 

در نزدیک ترین سایه پنهان

 

دیده نمی شوم

 

اما فراموش هم نه

 

پس هستم

 

هستم و در انتهای جاده ی شک

 

ته کوچه ی عشق

 

به لب منزل دل

 

دستانت را چنان می گیرم

 

که می پنداری

 

تمام گرمای خورشید را داری

 

من هستم


نزدیک تر از مرگ


۱۶/۷/۱۳۸۹   کوالالامپور

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 


نور را دوست دارم

 

نور ماشین هایی که در خیابان

 

مثل یک خط در بی نهایت می روند

 

شاید روزی سوار این نور شوم

 

سوار شوم و به دستانت برسم

 

فاصله را تنها بی نهایت معنا می کند

 

جشن نور می شود روز رسیدنم


نور خیال

 

نور سوار

 

نور کژال

 

 است آن روز

 

نور را دوست دارم

 

نور چشمانت را

 

در آن روز

 

وای از آن روز

 

کواللامپور  ۱۲/۷/۱۳۸۹

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مهر1389ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  | 

 

موهایت را باز نکن

 

گیسو که باز می کونی

 

دسته های اسب می دوند در دشت

 

دشت گیسوانت

 

اسب هایی از جنس سمند

 

اسب ها می رقصند در باد

 

و من در این اندیشه فرو می روم


که دیگر کجا می توان اسبانی به این زیبایی یافت

 

اسبانی از رنگ طلا

 

از رنگ غروب

 

رنگارنگیست اسب موهایت

 

بگذار سواری باشم در این گلهٔ رنگ

 

برای یک بار

 

برای یک شب

 

و بگویم

 

دیگر باد نیست که اسب است

 

موهای توست


کوالالامپور  ۱۰/۷/۱۳۸۹

 


+ نوشته شده در  شنبه 10 مهر1389ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط ماهان چرم شیر  |